X
تبلیغات
نوحه های قدیمی (زمینه خوانی) - سقای لب تشنه

 شب نهم ماه محرم: (شب تاسوعا)

 مجلس نهم : ( روضه عباس (ع) )

 

  شب نهم  ماه محرم را شب تاسوعا می نامند.

   در روز نهم ماه محرم روز تاسوعا در کربلا اتفاقاتی مهم رخ داده است.

   مرحوم تنکابنی در کتاب اکلیل المصائب می نویسد:

   از سکینه خاتون (ع) روایت شده است:

    روز نهم ماه محرم بود. آب در بین خیمه ها تمام شده بود وعطش وتشنگی

    بیداد می کرد. هوا بسیار گرم وسوزان بود. کودکان از عطش وتشنگی

    غش می کردند. من به خدمت عمه ام زینب (س) رفتم واز او طلب آب کردم

    برادر شیر خوارم علی اصغر(ع) به روی دامن عمه بزرگوارم بود واز

    عطش فریاد می زد ومانند ماهی که از آب بیرون افتاده باشد دست وپا میزد.

   عمه ام زینب(س) به تمام خیمه ها سر زد تا شاید جرعه ای آب پیدا نماید و

   کمی از عطش ما را رفع نماید اما تمام مشکها خشک شده بود وآبی در بساط

   نبود. ما همگی به همراه حضرت زینب(س) در داخل خیمه شیون می کردیم.

   در این هنگام یکی از اصحاب پدرم به نام بُریر که اورا سید قرائ می گفتند

  از کنار خیمه ما عبور کرد و از حال ما باخبر شد.

   بُریر کمی خاک را از زمین برداشت وبر سر خویش ریخت وبا گریه به

   اصحاب خود خطاب کرد:

   فرزندان فاطمه (س) از تشنگی در حال جان دادن هستند و ما هر طور که

  می شود باید آب برای این کودکان مهیا کنیم.

   اصحاب وی همگی گفتند ما حاضریم که جان خود را نثار کنیم .

   مشکی برداشتند و به سوی فرآت حرکت کردند.

   موکلین فرآت را احاطه کرده بودند و با مشقت فراوان و درگیری توانستند

  مشک آبی برای ما بیاورند.

    مشک آب را آوردند وتمام کودکان به یک دفعه در کنار مشک جمع شدند .

   کودکان بیش از بیست نفر بودند و شکم های خود وسینه ها  را به مشک

  چسبانیدند که کمی از عطش را رفع نمایند اما به ناگاه بند مشک باز شد و

  تمام آب از مشک به روی زمین ریخت. کودکان ناله کردند و بُریر بر

   صورت خود زد و گفت : والهفاه بر جگر دختران فاطمه (س)

   روز تاسوعا وامان نامه :

   در کتاب مقاتل نوشته اند که روز تاسوعا لشگر کوفه وشام همچون قطرات

   باران که از آسمان ببارد به سرزمین کربلا ریختند.

   در آن روز امام (ع) با اصحاب وفادارش در خیمه نشسته بودند.

   علیا مکرمه حضرت زینب(س) می فرماید:

    من در میان خیمه بودم از شکاف خیمه به برادرم حسین (ع) نظر داشتم.

     ناگاه از سمت کوفه صدای طبل و کوس ونقاره بلند شد و روی آسمان

   از گردو غبار تیره شد. صدای هیاهو و غلغله در زمین وزمان انداخت.

   به چهره برادرم نگریستم ودیدم که چهره ارغوانی او به زعفرانی مبدل شد

    نتوانستم طاقت بیاورم به خدمت حسین (ع) آمدم وپرسیدم که علت چیست؟

   برادر به سمت من توجه نمود وآهسته فرمود:

    خواهرم آلان یتیم کننده اطفال من  وارد سرزمین کربلا شد.

   پرسیدم گیست؟    فرمود: شمر بن ذی الجوشن.

   در عصر این روز دشمن می خواست به خیمه ها حمله کند وجنگ نماید

   بعد از نماز عصر بود. امام (ع) از دشمن یک روز مهلت خواست و عمرسعد

  با خواسته امام (ع) موافقت نمود و جنگ به روز عاشورا افتاد.

   پاسی از شب گذشته وخیمه های حسین (ع) توسط برادران ابوالفضل (ع)

   محافظت می شود.

   ناگهان یک نفر به اردوی حسین(ع) نزدیک شد.

    برادران ابوالفضل (ع) با صدای بلند فریاد زدند گیستی ؟

    جواب داد : پیک هستم وبرای عباس (ع) امان نامه آورده ام.

   عباس (ع) از این خبر خشمگین شد ودست به قبضه شمشیر برد.

   پیک نزدیکتر آمد و نامه ای در دست داشت.

   صورت خود را پوشانده بود .

   عباس (ع) فرمود:  نام تو چیست ؟

   پیک صورت خود را باز کرد : دیدند که شمر است.

  شمر گفت : ای فرزندان ام البنین شما از قبیله بنی کلا بیه هستید و من نیز از

  همان قبیله ام .

   ای عباس (ع) من برای تو و برادرانت از یزید امان نامه گرفته ام و عمرسعد

  نیز از این ماجرا مطلع می باشد و با ورود شما به سپاه عمر سعد تو را فرمانده

  لشگر خواهد نمود و هر کس را که دوست دارید با خود بیاورید ودر امان ما

 هستید .ما با کسی سر جنگ نداریم فقط حسین(ع) را به ما بسپار.

   ما کار حسین(ع) را تمام می کنیم وبه شهر خود ودیار خود بر می گردیم.

  رنگ چهره عباس دگرگون شد دست به قبضه شمشیر برد و شمر را لعنت کرد

  و فرمود: ای شمر اگر پیک نبودی با همین شمشیر خونت را می ریختم.

  ای کافر چگونه جرات می کنی این سخنان را به زبان می آوری .

  من امام و پیشوا وبرادرم حسین(ع) را تنها بگذارم .هیهات. هیهات.

 برو و از جلوی چشمانم دور شو.

  کار ما وشما فردا در میدان جنگ مشخص می شود.

  سکینه(س) دختر کوچک اباعبدالله(ع) از این ماجرا مطلع شد وبه زینب(س)

  خبر داد . بدن زینب (س) لرزید و به خدمت حسین(ع) آمد.

  واز برادرش حسین(ع) موضوع را پرسید.

  امام (ع) عباس (ع) و برادرانش را صدا زد.

  عباس (ع) اشک از چشمانش جاری شده بود وبه خدمت برادر رسید.

  حسین (ع) فرمود: ای برادران من شما آزادید و می توانید بروید ومن

 بیعت را از شما برمی دارم .

  هنوز کلام امام (ع) تمام نشده بود که عباس (ع) وبرادرانش با صدای بلند

  گریه کردندو عرض کردند.

   یا اباعبدالله(ع):  ما فدایی تو هستیم وهرگز دست از تو برنداریم .

     آری عباس (ع) وبرادرانش فدائیان حسین (ع) بودند.

  آخرین کسی که به فرمان امام (ع) به میدان رفت عباس(ع) بود.

  ظهر عاشورا صدای العطش کودکان به آسمان می رفت.

  سکینه (س) مشک خشکیده ای را به نزد عموی گرامی خویش آورد وبا

 لبان خشک شده وصورتی گداخته از عطش به عمو عرض کرد:

  عمو جان تشنگی صبر وامانم را ربوده است .

  عمو جان برادر شیرخواره ام از عطش غش نموده است.

 با این سخنان جگر عباس آتش گرفت و به خدمت برادر آمد.

   حسین (ع) به وی اجازه داد تا به فرآت برود وبرای خیمه طفلان آب بیاورد.

  مشک را به دوش افکند وسوار بر اسب شد وراهی فرآت گشت.

 فرآت توسط چهار هزار تیرانداز احاطه شده بود.

  عباس (ع) یک تنه به دشمن حمله کرد و خود را به فرآت رساند.

  وارد فرآت شد. مشک را پر از آب نمود.

   عطش بر وی غلبه کرده بود.

 عقل وعشق با هم جدال کردند.

    عقل گفتا که کفی آب بنوش         عشق گفتا به کفی آب وفا رامفروش  

 عقل گفتا چه شود لعل لبت ترسازی – عشق گفتا بشنو ناله اطفال وخروش

 عقل گفتا جگرسوخته را رحمی کن -  عشق گفتا اگر این آب حیات است منوش

 عقل گفتا که بزن آتش دل را آبی -  عشق گفتا که ای عقل خطا کار خموش

 تشنه لب از فرآت بیرون آمد و مشک پرازآب را بدوش گرفت وگفت از راه

 نخلستان این مشک را به خیمه ها می رسانم.

   روبهان به شیر حمله کردند وشیر می غرید و آنان را می کشت.

  نا گهان دست راست آن بزرگوار توسط (برص بن شیبان) با ضربه شمشیری

 که از پشت سر به وی وارد آمد قطع گردید.

  عباس (ع) با دست چپ شمشیر میزد و می جنگید.

    با دست چپ یکصدو هشتاد نفراز کفار را به هلاکت رساند وپسر ملعون سعد

  فریاد زد به مشک وی تیر بزنید مبادا آب به خیمه ها برساند.

 در همین هنگام دست چپ نیز توسط ظالمی به نام(عبدالله یزیدشیبانی) از بدن

  جدا گردید. (برخی گفته اند که دست راست توسط حکیم بن طفیل قطع شد )

   مشک را به دندان گرفت وبین سینه خود ویال اسب قرار داد یعنی ای لشگر:

  هر چه تیر دارید بر من بزنید اما بگذارید این مشک را به خیمه طفلان برسانم.

   در این میان کافری تیری به چشم مبارکش زد.

  سرش را خم کرد تا بین دوزانو سوار بر اسب تیر را از چشمش بیرون بکشد

  کلاه خوت از سرش افتاد ناگهان سنگدلی با گرزی آهنین به فرق مبارک آن

  حضرت زد و فرق شکافت.

  بدن غرق در خون بود ناگهان دید که مشک سوراخ سوراخ گردیده است.

   آب به روی زمین ریخته شد. عباس(ع) از اسب واژگون گردید.

  یک چشم عباس(ع) تیر خورده بود وچشم دیگر از خون فرق مبارکش خونین

  بود و دیگر جائی را نمی دید.

   آخرین لحظات عمر عباس(ع) بود.

   صدای خش خش پا می آمد.

  فرمود:  ای کسی که آمده ای تا سر از بدنم جدا سازی کمی صبر کن .

   بگذار یک بار دیگر حسین(ع) را ببینم بعد سر از بدنم جدا کن.

   ناگهان ناله ای جانسوز بگوش عباس(ع) رسید.

   فرمود: عباسم پسرم .من مادرت فاطمه ام(ع)

   اینجا بود که عباس (ع) حسین (ع) را به عنوان برادر خطاب کرد و

  با  آه وناله صدا زد: برادر به فریاد برادرت برس.

 اباعبدالله (ع) خود را به کنار بدن عباس(ع) رساند وسرعباس (ع) را به روی

 دامن گذاشت و فرمود: الان انکسر زهری وانقطع رجایی وقلت حیلتی.

 عباس (ع) از حسین (ع) سه خواهش کرد.

 اول اینکه بدنم را به خیمه ها مبر. زیرا از کودکانت خجالت می کشم.

 دوم اینکه من مادرم در مدینه است وکسی نیست برایم عزاداری کند

 به خواهرانم حضرت زینب (س) و ام کلثوم(ع) بگو کنار بدن من عزاداری کنند

 سوم اینکه مولای من خون از چشم من پاک کن تا یک بار دیگر تو را ببینم.

 حسین (ع) بعد از شهادت عباس(ع) به سمت خیمه ها با قد خمیده حرکت کرد و

 به خیمه عباس (ع) که رسید عمود خیمه عباس (ع) را واژگون کرد.

 یعنی ای لشگریان عمر سعد: شما سردار سپاه اسلام را شهید نمودید ومن

  طاقت جنگ ندارم.

  غزل مصیبت : حضرت عباس (ع)

  شاعر : علی عابدی

   تا که از سوز عطش طفل سه ساله دم زد

                              عرق  شرم  به  پیشانی  سقا   نم زد

 گفت ای ساقی لب تشنه عموجان زعطش

                              در گویر  جگرم  غنچه  دل  شبنم  زد

 آنچنان سوخت دل ساقی ازاین گفت وشنود

                             شعله ها  بر   جگر   آدم تا   خاتم  زد

  مشک بر دوش گرفت ساقی وشد سوی فرآت

                             یک تنه  میسره و میمنه  را  بر هم زد

 تشنه لب وارد شط گشت ولب تشنه  برون

                            سوخت از آتش و اما نه به دل مرحم زد

  آنقدر تشنگی  ساقی  ما بود   فزون

                            که  شرار عطشش  شعله  به  جان  یم زد

  گفت این  آب  بُوَد  آبروی  اُم بنین

                           مشک پر کردو قدم  رو به  حرم  محکم زد

  آه  در بارش شمشیر و سنان و نیزه

                         تیر  بر  چشم  فرود  آمد و ابر  غم زد

 عَلَمُ و مشک  جدا . دست  جدا  از پیکر

                        شاهدین  آمد و خود  خیمه بر این  ماتم زد

  گفت ای  جان برادر  کمرم بشکستی

                         طبل تنهایی  خود را شه دین  کم کم  زد

 (عابدی)خواند حدیث غم آن شاه وبگفت

                        داغ  عباس (ع) شرر  بر  جگر عالم زد

 نوحه زمینه خوانی : حضرت ابوالفضل (ع)

  شاعر : مرحوم مشکین

     ای علمدار سپاهم – رفتی ومن بی پناهم

     غلطیده در خونی چرا      فرقت زکین گشته دو تا

                یا اخا ببین چشم ترم

   گشته ای صد پاره پیکر – از دَم شمشیرو خنجر

  شد پاره پاره پیکرت        رفتی وتو با رفتنت

             یا اخا خون کردی جگرم

  دم – میر سپاهم یا ابوفاضل    پشت وپناهم یا ابوفاضل

  ریز- میر سپاهم – پشت وپناهم – پشت وپناهم – میر سپاهم

      (جواب)          یا ابوفاضل

  (سنگین)

     آی برخیز و کز افتادنت      رفته زکف توان من

    آی از ماتمت ای بی قرین    آتش زدی به جان من

  ریز – ای سرو روان – ای راحت جان

          ای راحت جان -  ای سرو روان

     (جواب)    آی عباس علمدار منی

 ( اوج)

   آی ای زاده ام البنبن            عباسم ای شیر عَرین

   آی بنگر فغان کودکان          اندر حرم ای مه جبین

 ریز-  ای سرو چمن – صد پاره بدن

         صد پاره بدن – ای سروچمن

 (جواب)  آی غمخوارو هم یار منی

   دم – جان من فدایت ابوفاضل        دیده خون برایت ابوفاضل

   تو میرو سالار منی           صد پاره تن جان منی

  ریز- ای سرو روان – ای تازه جوان

         ای تازه جوان – ای سرو روان – عباسم

  (جواب)   آی توسردار منی

   افتاده ای اندر برم        سردارم ای تاج سرم

  ریز- غلطیده بخون – با زخم فزون

        با زخم فزون- غلطیده به خون-عباسم

  (جواب)  آی تو سالار منی

  ریز- جان بقربانت ای بی قرینه – چشم انتظارت باشد سکینه –عباسم

   (جواب)  آی سپهدار منی

    دم – سالار منی یا ابوفاضل  -  سردار منی یا ابوفاضل

     ادامه دارد.............مجلس دهم

 

           

 

 

 

  

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 3:1  توسط علی عابدی   |